فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

هدیه آسمانی

خداحافظی با پدر بزرگ

جمعه صبح زود مامان با عجله از خونه رفت بیرون  آنروز روز بدی بود مامان گفت که آقاجون رفت پیش خدا و گریه میکرد.آقاجون خیلی وقت بود که مریض بود ولی تقریبا یک ماه بود که حالش خیلی بدتر شده بود کاملا افتاده شد .انگار که دیگه از دنیا بریده بود همش صورتش رو به دیوار بود و بعضی وقتها یک چیزهایی می دید که ما نمی دیدیم . مامانم میگه آقاجون رفته پیش خدا تا حالش خوب شه ، ولی راستش سوالای زیادی توی ذهن من موند ، چرا آقاجون رفته پیش خدا ،کی برمیگرده، نمیشه ما هم بریم پیش خدا، خدا خونش کجاست ، مگه نمیگی خدا خوبه پس چرا ناراحتی که آقاجون رفته پیشش ، مامان سعی میکرد جواب سوالهای من روبده ولی من  بازم قانع نمی شدم. مامان بعضی شبها بی صدا گریه م...
13 دی 1392

رفتن به مهد کودک

چند روزی بود مامانم در مورد اینکه که دیگه بزرگ شدم وباید برم مدرسه باهام صحبت می کرد منم بعضی وقتها می گفتم میرم ، بعضی وقتها هم میگفتم نه من مدرسه رو دوست ندارم ، وقتی اینو میگفتم مامانم میگفت خوب می برمت مهد کودک اونجا دوست پیدا میکنی ، بازی میکنی ،شعر یاد میگیری ولی من تنها سوالم این بود که تو هم  با من میای یا نه و مامانم هر بار میگفت نه اونجا جای بچه هاست و آدم بزرگارو راه نمیدن. خلاصه بالاخره آنروز آمد و مامانم دست منو گرفت وبرد مهد کودک چند دقیقه ای پیشم بود ولی بعد در حالی که من گریه می کردم، گفت زود زود می ام دنبالت و رفت. آنروز خیلی به من سخت گذشت وقتی مامانم آومد دنبالم تا مامانم را دیدم زدم زیر گریه .  ولی الان ...
1 دی 1392
1